تبليغاتX
چشم تو، قبلۀ من
هرچی شد از دست همین یار شد
مرسی از اینکه به فکرمی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

سلام عشق جاویدم

خیلی خوشحالم که بازم دوباره دیدمت. توی بازی اون شب خیلی بهم خوش گذشت. وقتی توی یارکشی باهم افتادیم از شادی داشتم بال در میاوردم. دلم نمی خواست دقایق بگذرند. فرداش که اومدیم دیدم رفتی کلی حالم گرفته شد.

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

می دونی یه وقتایی اینقدر کفری میشم که با خودمم لج می کنم. چون تو بهم گفته بودی که موی مشکی خیلی دوست داری منم گذاشتم تا موهای خودم بشه که تو دوست داشته باشی. بد این چند وقته که هی بهت زنگ زدیم که بیای خونمون و نیومدی از حرسم رفتم موهامو سفید سفید کردم. تا ازم بدت بیاد. حالا که فکر می کنم می بینم احتیاجی به این کار نبود چون تو همینجوری هم از من بدت میاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

خیلی سعی کردم که دیگه سراغت نیام تا از دستم راحت باشی. ولی به خدا نمیشه. تو برای من شدی یوسف. منم شدم زلیخای کور که هیچکس و هیچ چیز و جز تو نمی بینه. حتی وقتی جایی میرم کسی و می بینم که کوچکترین شباهتی به تو داره حتی اگر مدل راه رفتن یا نمی دونم هر چیز به خدا تو دلم غوغا میشه. نمی دونم شاید حق با تو باشه. ولی اگرم این حقه بازم نمی تونم بپذیرمش. فقط می دونم که بدجوری دیوونه شدم. بی محلیاتم بیشتر داغونم می کنه.به خدا خیلی دوست دارم که سراغت نیام تا باعث ناراحتیت نشم ولی خیلی سخته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوستت داره

وقتي نا اميدشدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي

وقتي پر از سكوت شدي به ياد بيار كسي روكه به صدات محتاجه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

همچو عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب

در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

طعنه بر خاری من ای گل بی خار نزن

من به یاد تو شکستم که چنین خار شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

اگه با دیدن من غم تو دلت جون می گیره

می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

اگه با بودن من باغ تو ویرونه می شه

میرم اما می دونم دل بی تو دیونه می شه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

از سیب سرخی پرسیدم : این قرمزی خوشرنگ از برای چیست؟

پاسخ داد: خون دل خوردم.

با تعجب پرسیدم : خون دل؟!

در حالیکه اشک میریخت گفت :

 این قرمزی را از خون دل عاشقی به ارث بردم که بار ها در زیر سایه این درخت که امروز تو مرا از آن چیدی برای کسی گریه میکرد که قدر عشق پاکش را ندانست و او را تنها گذاشت.

قطره های اشک عاشق به پای  این درخت مادر آنقدر ریخت تا در رگ و ریشه من که در حال شکل گیری بودم نفوذ کرد .

 در حالیکه تعجبم بیشتر شده بود پرسیدم:

 اما اشک بیرنگ است حداقل میدانم که قرمز نیست.

دوباره بغضش ترکید و گفت :

 تو میدانی که عاشق از دلش گریه میکند؟

هر قطره اشک عاشق از قلبش عبور میکند و خون دلش را میشوید و میبرد.

و تو وقتی انرا میبینی که نه قرمز است که انرا خون بدانی  و نه رنگی دارد که انرا رنگ اشک بخوانی.

بیرنگ میشود تا بر رنگها غالب شود.

من سیب سرخی هستم که عاشقان مرا دوست دارند و عطرم به آنها نفس زندگی میبخشد چرا که من خون دل عاشقی را خوردم که عشقش پاک بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

خسته از حبس زمینم مه من یادم کن

به نگاهی

به پیامی

سخنی شادم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

دل تو وقتی میگیره دل من میخواد بمیره

حاضرم دلم فدات شه تا که قلب تو نگیره

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

 ما جدا افتادگان را هیچ کس غمخوار نیست

 جان فدای دوست کردن پیش ما دشوار نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

سلام بهلول جان

پیامی که برام گذاشته بودی خوندم. ممنون.

من شمارو نمی شناسم ولی پیامتون پر از امید بود. راستش این وبلاگ فقط یک مخاطب داره که ای کاش اون هم نظر شما رو داشت. کاش اونهم برای یک بار هم که شده یه سری به اینجا میزد. کاش..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

سلام سنگ صبور نامهربون

اینقدر دلم برات تنگ شده که نمیتونم برات توضیح بدم. روزانه هزاران هزار نفرین نثار زمستون می کنم که باعث شده که دیگه تو رو نبینم. هر شب خوابت رو می بینم. همیشه تو خواب باهام مهربونی.

اینقدر روحیم خستس که به سختی روزام شب میشه.

نمی دونم

خیلی بهت نیاز دارم. ولی افسوووووووووووووووووووسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

این عکس من و یاد خودم میندازه. این برگه مثله من تنها و زرد و خشکه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

دیروز که بابام گفت بهت زنگ بزنم برای سرکه ازت بپرسم داشتم بال در می آوردم بعد از چند وقت شنیدن صداتم برام خیلی لذت بخش بود ولی خوب می دونستم که اگر تو صدای من و بشنوی خیلی ناراحت و عصبانی بشی. برای همین تا شمارتو گرفتم یه بهونه جور کردم و گوشی رو دادم دست محمد.

ولی خوب بازم خوشحالم حداقل گوشیم صدای تورو حس کرد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

سلام نامهربونترین مهربون دنیا

امروز یه خبر خوشحالم کرد می خوام به تو هم بگم:

ابراهیم و بابام آشتی کردند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

سلام گل ناز من

خوبی؟ خیلی بده ادم چشم به راه باشه ولی می دونم که چشم به راه بودن بهتر از اینه که مطمئن باشی هیچ وقت اونی که میخوای سراغی ازت نگیره. پس من هنوزم با امیدواری چشم به راهت میمونم که شاید یه روزی یه سراغی از من بگیری

بابام میگفت دیروز توی مسجد دیدت، کاش من به جای بابام بودم

خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  | 

گر تو باشی میتوان صد سال بی جان زیستن / بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مظلوم عشق  |